تبليغاتX
دختری به جای مادر

فرگل یعنی یه دنیا عشق

فرگل یعنی عسل زندگی

فرگل یعنی شادی دوباره  فرنازی

گل گلم 11  ماهه  شدی مامی.وقتی اون دست کوچولوتو می گیرم

وتند تند راه می ری از ذوق دلم می خواد داد بزنم.بگم این نی نی

منو  نگاه کنید با این پاهای ظریف و کو چولوش  چه جوری  داره

راه  می ره.قربون اون پاهای باربیت برم .خدا یا شکرت.شکر به خاطر اینکه

تونستم در تنهایی نی نی موبزرگ کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:18  توسط فرناز | 

عروسک چشم شیشه ای من

10 ماهگیت مبارک.

نمی تونم احساسمو با کلمه بیان کنم .قربون اون دستای کوچولوت

که شبا وقتی می خوام ببرمت که بخوابی با سینا بای بای می کنن.

قربون اون دستا برم که مو طلا رو نازی می کنن.

یه روزی این دستای کوچولو که الان کوچولو هستن  و کارای

کوچولو می کنن بزرگ می شن و بزرگترین وموفق ترین کارا

رو انجام میدن یه کارایی مثل نوشتن زیباترین مطلب  یاکشیدن

زیباترین تابلو نقاشی یا ساختن پیشرفته ترین پروژه دانشجویی

ماهی کوچولوی من  خدا رو هزاران بار شکر می کنم به خاطر

داشتن تو.  دوست دارم  دوست دارم اندازه بینهایت

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 3:13  توسط فرناز | 
من یک نی نی خیلی خیلی بامزه و شیرین ودوست داشتنی هستم.هر کسی رو که می بینم فقط

خجالت می کشم و سرمو می ذارم روی شونه مامانم.من نمی دونم اما همه میگن خیلی عکس العمل

جالبی دارم.من الان ۹ ماهه هستم دقیقا ۹ ماه و۱۶ روز.۴ تا دندون دارم .سینه خیز می رم.اما دلم

نمی خواد گاگله کنم.هرچی به این فرنازی می گم  ای بابا من که دست می گیرم به همه چیز و بلند

می شم چه  کارم داری.دلت شور نزنه قرار نیست همه نی نی ها گاگله کنن بازم این فرنازی .............

بدون این گاگله هم  ما مان فرناز من باهوشم مطمئن باش.راستی من ماما بابا دد هم می گم اما اصل

حرفم همون دددددددددددددددددددددد هست.فرنازی بیا بخواب دیگه خیلی دیر شده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:0  توسط فرناز | 
                                                                 دختر خالم انسیه در اولین ملاقاتمون.

فقط ۳سال از فرنازی کوچیکتره.یه دختر خاله دیگه هم دارم بعدا می آد.اسمش بهاره هست.

انسیه و بهاره خواهرن .فرنازی که خیلی خیلی دوسشون  داره.همبازی هم بودن وقتی نی نی

بودن.آخه فرنازی وقتی نی نی بوده خیلی خیلی تنها بوده همه بچه های  فامیل ازش بزرگتر بودن

فرنازی میگه وقتی انسیه و بهاره  می اومدن ایران قشنگ ترین روزاش بوده چون می تونسته با اونا

بازی  کنه.این که تنمه سوغاتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:52  توسط فرناز | 

می خواستم بگم خیلی دوست دارم

می خواستم بگم دستا تو می بوسم

می خواستم بگم می خوام سرمو بذارم روی پاهات

می خواستم بگم پیشم بمون

می خواستم بگم به کی تکیه کنم

می خواستم بگم فرگل نازم رو ببین

می خواستم بگم.........................

اما فرشته مهربونم تو دیگه نبودی که با حوصله بشینی و

صاف تو چشمام نگاه کنی وبه حرفم گوش بدی.

دوست دارم بی نهایت حتی اگر پیش خدا باشی و نبینمت.

اینقدر قلبم از احساست پر هست  که همیشه در کنارم احساست کنم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط فرناز |